صفحه اصلی / سریال / خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

در این مطلب از خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur نوشته ایم به همراه اسامی بازیگران و نقش ها در سریال ترکی گودال. ساخت سریال ترکی چوکور (گودال) از سال ۲۰۱۷ آغاز شده است. این سریال در ۳ فصل پخش می شود. بر طبق آنچه برخی از رسانه های هنری ترکیه منتشر کرده اند احتمال اینکه این سریال در فصل های دیگر نیز ادامه پیدا کند زیاد است.

سریال گودال محصول Ay Yapim است که از شبکه شو تی وی و شبکه ماه تی وی به زبان فارسی پخش می شود. این سریال محصول سال ۲۰۱۷ کشور ترکیه است و در ژانر درام و اکشن ساخته شده است.

از بازیگران شاخص این سریال می توان به آرای بولوت اینملی اشاره کرد که قبلا در سریال روزی روزگاری، نفوذی و حریم سلطان ایفای نقش کرده است.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

معرفی بازیگران و نقش ها

Aras Bulut Iynemli آراس بولوت اینملی در نقش  Yamaç Koçovali یاماک

Dilan Çiçek Deniz دیلان دنیز در نقش Sena Koçovali سنا

Erkan Kolçak Köstendil ارکان کولاک در نقش Vartolu Saadettin وارتلو

Ercan Kesal ارکان کسال در نقش Idris Koçovali ادریس

Öner Erkan اونور ارکان در نقش Selim Koçovali سلیم

erihan Savas داریهان ساواش ر نقش Sultan Koçovali سلطان

Riza Kocaoglu رضا کوچغلو در نقش Aliço الیکو

Ugur Yildiran اوگور ییلدیران  در نقش Kemal کمال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال گودال

یاماچ سال هاست گودال و خانواده اش را ترک کرده و زندگی ای را انتخاب کرده که در آن از فردایش بی خبر است. دختری جوان به نام سنا، کم و بیش شبیه او، بی پروا، زخم خورده و خطرناک اما بسیار زیبا وارد زندگی اش می شود و او ایمان دارد عشق ابدی زندگی اش را پیدا کرده است. اما خانواده یاماچ و گودال دوباره به زندگی اش برمی گردند و دیگر هیچ چیز شبیه رویاهایی که این دو برای تا ابد با هم بودن دارند، نخواهد بود. آیا زندگیِ پیش روی یاماچ در گودال و گذشته ی سنا، به آنها اجازه ساختن زندگی مشترک را می دهد؟

کچاوالی ها یک خانواده قانون شکن قدرتمند در محله ی گودال استانبول اند. ادریس کچاوالی، بزرگ خانواده است و هرچه بتواند برای حفاظت از خانواده اش و همچنین، اهالی گودال می کند. ادریس با آنان که به او احترام می گذارند مهربان است و با آنان که نه، بی رحم. ادریس کچاوالی چهار پسر درد: جومالی، قهرمان، سلیم و یاماچ. جومالی بزرگترین پسر خانواده است که در زندان است. قهرمان پسر دوم خانواده است و با موفقیت بخش مهمی از کسب و کار خانواده را اداره می کند. سلیم پسر سوم خانواده است، شخصیتی سست و شکننده دارد که به درد کارهای مافیایی نمی خورد. یاماچ، کوچکتری پسر خانواده کچاوالی است که در طول روز شیمیدان است و در شب، خواننده. همه ی اعضای خانواده کچاوالی درگیر کسب و کار مافیایی خانواده اند، ولی یاماچ علاقه ای به این چیزها ندارد.

یاماچ سال ها پیش خانواده و گودال را ترک کرده و زندگی ای به کل متفاوت از آن ها دارد. زندگی خانواده ی کچاوالی با از راه رسیدن وارتلو زیر و رو می شود. وارتلو رقیبی قدرتمند و حریص است که می خواهد مخدر بفروشد. او با پیشنهادی سراغ ادریس کچاوالی می آید: او کارش را در گودال که محله ای امن و محفوظ است و پلیس بی اجازه واردش نمی شود شروع کند و در عوض، هر هفته از پول فروش مخدر به ادریس سهم بدهد. ادریس کچاوالی پیشنهاد او را رد می کند. چون خانواده ی کچاوالی و اهالی چوکور هرچند در کسب و کارهای غیرقانونی دیگری مثل خرید و فروش اسلحه، سرقت مسلحانه و حتی روسپی گری دست دارند، ولی از هرچیزی مربوط به مخدر منع شده اند. ادریس کچاوالی پدرخوانده این جنگل آسفالت است و قونین مشخصی دارد که هیچکس حتی در قانون شکنی هایش نباید آن ها را بشکند. مهم ترین قانون ممنوعیت مخدر است. کسی در گودال حق ندارد مخدر تولید کند، مصرف کند یا بفروشد.

وارتلو از رد شدن پیشنهادش می رنجد و تصمیم می گیرد با کشتن ادریس و وارثانش گودال را فتح کند و اختیارش را در دست بگیرد. آدمکش های او سراغ دوتا از برادرهای می روند. سلیم با بی عرضگی نمی تواند از تفنگش استفاده کند و در محافظت از قهرمان ناکام می ماند و در قهرمان کشته می شود. مرگ قهرمان ادرس را به شدت متاثر می کند. ادریس سکته می کند. به سختی از سکته جان سالم به در می برد، ولی برای مدتی از اداره کسب و کار خانوادگی ناتوان می شود. خانواده کچاوالی باید راهی برای حفاظت از گودال در برابر حمله ی وارتلو بیابد.

جومالی که پسر ارشد خانواده است در زندان است و نمی تواند کار را دست بگیرد. از طرف دیگر هم سلیم، سست تر از آن است که بتواند از پس مسئولیت یک کسب و کار مافیایی بربیاید. در حالی که وارتلو خیال می کند که خانواده کچاوالی را به زانو درآورده، اتفاقی غیرمنتظره رخ می دهد. جوان ترین پسر خانواده کچاوالی به گودال باز می گردد. هرچند یاماچ یک زندگی معمولی، دور از خانواده اش می خواهد، ولی بیشتر از همیشه به عمق کسب و کار خانواده کشیده می شود. او زن زندگی اش را کاملا تصادفی پیدا کرده و می خواهد مثل آدمیزاد رابطه اش را با او پیش ببرد.

سنا دختری جوان و زیباست که هم مراقب آدم هاست و البته، هم مراقب حیوانات. این دو، در کوچه پس کوچه های استانبول به هم برمی خورند و خیلی زود جذب شخصیت یکدیگر می شوند. هرچند آن ها تازه با هم آشنا شده اند، با هم به پاریس می روند و ازدواج می کنند. آن ها می دانند که عشقی حقیقی را یافته اند. در صبح روز عروسی شان، یاماچ مادرش را پشت در اتاقش در هتل می بیند. یاماچ برای حفاظت از سنا او را بدون گفتن هیچ حرفی تنها می گذارد و رها می کند و با اکراه و خلاف میلش به استانبول، به گودالی که سال ها پیش ترکش کرده بود، باز می گردد.

یاماچ خلاف میلش به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخه ی پایان ناپذیر خشونت و بی رحمی. در همین حال، سنا خودش را در صبح روز عروسی اش در وضعیتی ناامیدکننده می یابد. او در پاریس تنهاست، آن هم بدون اینکه بداند چرا شاهزاده ی رویاهاش او را بدون هیچ توضیحی رها کرده است. در گودال، خواهید دید که چطور یاماچ با اکراه به مافیا می پیوندد و می شود جزئی از چرخ خشونت. آیا یاماچ می تواند از خانواده اش حفاظت کند و انتقام برادر و پدرش را بگیرد؟ آیا سنا می فهمد که چرا یاماچ او را رها کرد؟ آیا یاماچ و سنا می توانند دوباره دور از دردسرهای خانواده کچاوالی به هم برسند؟


داستان قسمت ۱۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۱۵ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۱۴ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۱۳ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۱۲ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۱۱ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۱۰ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۹ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۸ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۷ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۶ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۵ سریال ترکی گودال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

داستان قسمت ۴ سریال ترکی گوال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال ترکی گوال

 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها
داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

داستان قسمت ۲ سریال ترکی گودال

صبح، سنا چشمش به کیف پول یاماچ می افتد، آن را برمی دارد و از خانه بیرون می رود. وقتی یاماچ از خواب بیدار می شود، در اتاق را می زند و سنا را صدا می کند تا قفل را باز کند، اما خبری از سنا نیست. یاماچ عصبی می شود و صدایش را بالا می برد و با خود می گوید: «آخه به تو چه هان؟! به تو چه؟ میذاشتی هر بلایی سرش میومد. به تو چه؟! » او شیشه ی در را می شکند و در همین موقع سنا که برای صبحانه خرید کرده از راه می رسد. یاماچ از پشت شیشه ی شکسته سنا را می بیند، در را باز می کند و می پرسد که کجا بوده است؟ سنا حق به جانب و مثل همیشه طلب کار رو به او می گوید: «واسه آقا، بوآ چایِ داغ خریدم. خوبیم نیومده. »

او به سمت آشپزخانه می رود و یاماچ که خیلی شرمنده شده دو بار معذرت خواهی می کند اما ناگهان فکری به سرش می رسد و می پرسد: «یه لحظه… تو که پول نداشتی! پس اینارو چطوری خریدی؟! » سنا کیف پول خود یاماچ را به او می دهد و جواب می دهد: «با پول تو! » سپس چند قدم عقب می رود، لباس های جدیدی که آنها را هم با پول یاماچ خریده نشان می دهد و می پرسد: «چطوره؟؟ خوشگل شدم؟ » چشمان یاماچ از تعجب گشاد می شوند. او حتی حرفی برای اعتراض کردن هم ندارد و فقط لبخند می زند. یاماچ وقتی دلیل بی خانمان شدن سنا را می فهمد به همراه او پیش صاحب خانه اش می رود. صاحب خانه که چند روز پیش سنا را بیرون کرده و حسابی از دست او عصبانی است برای یاماچ توضیح می دهد: «پسرم! تو خیابون هرچی میبینه میارتش خونه! گربه میبینه میاره خونه، گربه ی وحشی میبینه میاره خونه. »

سنا از خودش دفاع می کند و در حالی که برای صاحب خانه قیافه گرفته می گوید: «وحشی بود ولی داروهاشو دادم و درمانش کردم و فرستادمش بیرون. » یاماچ از او می خواهد که آرام باشد. صاحب خانه ادامه می دهد: «دزد با خودش میاره، با خودش معتاد میاره. آخرین بار هم یه خانواده ی سوریه ای رو با خودش آورده بود. » سنا رو به یاماچ می گوید: «نصفه شب مونده بودن تو خیابون. تو بودی چیکار میکردی؟ » یاماچ تحت تاثیر مهربانی سنا قرار می گیرد. صاحب خانه می گوید که اجاره ی شش ماه را هم نگرفته. یاماچ با کلی چرب زبانی و پرداخت اجاره ی شش ماه بالاخره صاحب خانه را راضی می کند و سنا را به خانه اش برمی گرداند. آنها وارد خانه نقلی و مرتب سنا می شوند. یاماچ نگاهی به وسایل خانه می اندازد و سنا که حسابی از برگشتن به خانه اش ذوق دارد می گوید: «تو یه شوالیه واقعی هستی! میدونستی؟ تو توی داستانایی که بابام واسم تعریف میکرد بودی. اسمتم ژامپار دایان بود. »

یاماچ از این حرف خوشش می آید. سنا روبروی یاماچ می ایستد و می گوید: «الان انقدر خوشحالم که میتونم ببوسمت. » سپس لب های او را می بوسد. یاماچ ابتدا جا می خورد و بعد خودش دوباره سنا را می بوسد و او را به سمت مبل می کشاند و به بوسیدنش ادامه می دهد اما ناگهان منصرف می شود. سنا دلیل تردید او را می پرسد. یاماچ می گوید: «تو به من شوالیه گفتی. منم میخوام مثل شوالیه ها رفتار کنم. البته اگه تو بخوای. » سنا قبول می کند اما از یاماچ می خواهد که در خانه اش بماند و جایی نرود. آنها چند روز اصلا از خانه بیرون نمی روند و فقط با هم وقت می گذرانند. تلویزیون تماشا می کنند، پازل درست می کنند، تخته نرد بازی می کنند و حتی با هم می رقصند.

یک شب وقتی سنا روی کاناپه در آغوش یاماچ دراز کشیده، یاماچ درمورد احساسی که دارد به او می گوید: «فرض کن ۵۴کیلو شکلاتو بخوری، چه حالی بهت دست میده؟ من الان تو همین حالم. من خیلی شدید عاشقت شدم. من و تو بقیه زندگیمونو با هم میگذرونیم. خیلی خوشبخت میشیم. هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه مانع خوشبختی ما بشه. » یاماچ همان شب و در همان لحظه به سرش می زند که سنا را به یکی از زیباترین مکان های استانبول ببرد. آنها بالای یک فانوس دریایی می روند و منتظر طلوع خورشید می مانند. سنا انقدر خوشحال و هیجان زده است که دلشوره گرفته. او به یاماچ می گوید: «اگه مشکلی چیزی داری از حالا بگو که خودمو آماده کنم. مثلا چه میدونم اگه قاتلی، دزدی یا از دست پلیس فرار میکنی.

شایدم امروز آخرین روز قبل از رفتنت به زندانه… حتما یه چیزی هست. همه چی نمی تونه انقدر عالی باشه. » یاماچ جوری که انگار می خواهد به موضوع خیلی مهم و وحشتناکی اعتراف کند رو به سنا با استرس می گوید: «باشه میگم. نیم ساعت قبل از آشنایی با تو با یه دختری دوست شده بودم. ولی قبل از تو بود. یعنی نمی دونستم تو توی راهم قرار میگیری. ولی از این به بعد اصلا اتفاق نمیفته. » سنا دستش را روی صورت یاماچ می گذارد، نوازشش می کند و می پرسد: «تو واقعی هستی؟ » یاماچ می گوید که واقعی واقعی است و او را در آغوش می گیرد.

ماشین وارتولو وارد گودال می شود. اولین نفری که ماشین او را می بیند پسر بچه ی ۱۰، ۹ ساله ای است که بلافاصله بعد از دیدنش سوت بلندی می کشد و همه جوانان محله را متوجه حضور یک غریبه می کند. پسرهای جوان پرچم محله را تکان می دهند و از روی کوچه ها و پشت بام ها می دوند و گروه گروه در اطراف ماشین وارتولو پخش می شوند تا برای او شاخه و شانه بکشند و اتحادشان را نشان دهند. قبل از این که ماشین وارتولو به محل قرارش در قهوه خانه برسد، خبر آمدنش به ادریس می رسد. ادریس و دو نفر از ریش سفیدان محله به عنوان مشاورهایش و سلیم و قهرمان در قهوه خانه هستند. وارتولو وارد قهوه خانه می شود و به ادریس سلام می دهد و از همان ابتدای گفت و گو شروع به چاپلوسی می کند تا برای پیشنهاد کاری اش زمینه سازی کند. او ادعا می کند که در کار تولید مواد مخدر بوده اما پلیس ها وسایل کارشان را از بین برده اند و محل درآمدشان را نابود کرده اند.

و از آنجایی که می داند گودال محل امنی است و حتی پلیس ها پیش از ورود به آنجا به ادریس خبر می دهند، پیشنهاد می دهد که دو سه مکان برایش جور کنند تا در عوض هر هفته با چمدان های پر از پول جبران کند. ادریس بعد از این که با دقت به حرف های گوش می دهد می گوید: «وارتولو! اینجا محله ماست. افراد محله پشت مان، و مارو حمایت میکنن. دستشون درد نکنه. این کارشون فقط یه دلیل داره. دلیلشم اینه که من از جان و مال اونا محافظت میکنم. اونا هم همچنین. تو محله ما… » وارتولو حرف او را قطع می کند و می گوید: «من اینجا نمی فروشم. حتی قرار نیست تو ترکیه بفروشم. مستقیم میفرستم اروپا. » ادریس ادامه می دهد: «توی محله ما سلاح فروخته میشه درسته، افرادی هم پیدا میشن که میرن محله های لوکس برای دزدی. شبا تو خیابونا افرادی هم هستن که میرن بدن و جسمشونو بفروشن. اما همشون وقتی برمیگردن خونه میدونن که جاشون امنه. مسئله فروختن یا نفروختن تو نیست. این کار مناسب ما نیست. » وارتولو وانمود می کند که از این موضوع ناراحت نشده. او آخرین چاپلوسی هایش را هم می کند و از آنجا می رود.

ادریس نظر مشاورهایش را می پرسد. آنها هم با او هم عقیده هستند. پاشا مطمئن است وارتولو دست بردار نخواهد بود. ادریس هم حرص و طمع را در چشمان وارتولو دیده و به همه می گوید که از این به بعد باید بیشتر چشم و گوششان را باز کنند. قهرمان از این که با وارتولو به توافق نرسیده اند ناراحت است. او به پدرش می گوید: «پول داغ نیاز داریم. پول داغ برنمی گرده بابا. » ادریس می گوید: «چه سرد و چه گرم، اون پولی که از اونجا میاد میخوام که نباشه. » سلیم هم نظرِ قهرمان است، می خواهد دهن باز کند که ادریس رو به او می گوید: «تو ساکت باش. نمیخواد حرف بزنی. دو ماهه یک قرون هم از بارها نمیاد. من باید برم و ازشون پول بگیرم بیام؟! » او رو به قهرمان ادامه می دهد: «مگه پول گرم نمی خوای؟ از داداشت بگیر.

درست کار نمیکنه تو هم گوششو نمیکشی. » ادریس تصمیم نهایی اش را گرفته. او نظرش را تغییر نمی دهد و با وارتولو شریک نمی شود. وارتولو بعد از این که پیشنهادش از طرف ادریس رد می شود با ناراحتی سوار ماشینش می شود. او مصمم است که دوباره تلاشش را برای راضی کردن ادریس به همکاری بکند و درباره ادریس به یکی از افرادش می گوید: «چشم های بابا ادریس باالاخره وا میشه و درخشش درون مارو میبینه. اما چه فایده که ندید. راه دیگه واسه وارتولو نذاشتن. پس اون وقت به آدما زنگ بزن تا همه جارو به هم بزنن. » یاماچ روزها در آزمایشگاهی مشغول کار می شود. رئیسش که پیرمرد خوش اخلاق و مهربانی است او را به دفترش صدا می زند و ابتدا به خاطر غیبت چند روزه اش گله می کند. سپس می گوید که کلکسیون گیتار دارد و می خواهد گیتار خاص یاماچ را بخرد. او دست چک اش را روی میز می گذارد تا یاماچ خودش برای فروش گیتار قیمت بدهد.

یاماچ می گوید: «میدونی اون گیتار مال کیه؟ نمیفروشم. » رئیس اصرار می کند و از صد هزار دلار شروع می کند و قیمت را به دویست هزارتا می رساند. اما هربار یاماچ با خنده نه می گوید و در آخر دست رئیس را می بوسد و می گوید: «هیچ قدرتی نمی تونه منو مجبور کنه که گیتارو بفروشم. » یاماچ در خانه همراه دوستش با موادی که از انبار آزمایشگاه دزدیده ماده ای تولید می کند و آن را بو می کشد و ذوق زده و از خود بیخود می شود. در همین حین سنا به خانه یاماچ می آید و او را در آن حالت می بیند و با ناراحتی می گوید: «باورم نمیشه. میدونستم یه گندی هست. » سنا عصبانی و دلخور از خانه بیرون می رود و به یاماچ فرصت توضیح نمی دهد.

یاماچ در حیاط خانه جلوی او را می گیرد و می گوید که سوتفاهم شده است اما سنا باور نمی کند و با دلسوزی می پرسد: «از کی داری اینو مصرف میکنی؟ » دوست یاماچ خنده اش می گیرد و یاماچ با چهره ای جدی می گوید: «از بچگی! نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. » سپس می خندد و برای سنا توضیح می دهد که در واقع یک نوع شکر خوراکی تولید می کند که در دهان می ترکد. سنا وارد خانه می شود و وقتی از آن شکر می خورد به اشتباهش پی می برد. او کنجکاو است که اتاق یاماچ را ببیند. یاماچ سنا را به اتاقش می برد و گیتار با ارزشی که در قابی روی دیوار نگهداری می شود را نشانش می دهد. سپس یک فیلم قدیمی برای او می گذارد که ثابت می کند خواننده معروفی به نام ارکین کورای از همان گیتار استفاده میکرده.

سنا تعجب می کند و یاماچ می گوید که گیتار را در یک شرط بندی برده است. یک روز وقتی یاماچ و سنا با هم قرار می گذارند حرف از رویاهایشان می شود. یاماچ در جواب به این که آرزویی درمورد آینده اش دارد می گوید: «سه تا بچه! اولی دختر، دومی پسر، سومی بازم دختر. اگه از پسره خوشم نیاد از خونه میندازمش بیرون. با دخترام هم میریم دور دنیا رو می گردیم. » او از رویاهای سنا می پرسد. سنا می گوید که رویایی ندارد اما وقتی یاماچ اصرار می کند می گوید: «تو پاریس توی یه رستوران وقتی داریم ساندویچ میخوریم یکی بهم پیشنهاد ازدواج بده. » شب، ادریس از قهوه خانه بیرون می آید و قدم زنان به طرف خانه حرکت می کند. بعضی از مردم دور او جمع می شوند. هم سلام و علیک می کنند و هم سوالاتشان را می پرسند.

مرد ناشناسی ادریس را زیر نظر دارد و او را تعقیب می کند. آن مرد دستش را زیر کتش می برد تا تفنگش را بیرون بکشد. صدای تیراندازی بلند می شود. دور و بری های ادریس بلافاصله خود را سپر او می کنند. تیراندازی از طرف جوانان محله است. کمی بعد اوضاع آرام می شود و مردی که ادریس را تعقیب می کرد وضعیت را مناسب نمی بیند و سرش را پایین می اندازد و راهش را کج می کند. یاماچ در یک کلوپ شبانه روی صحنه گیتار می زند و می خواند. سنا هم بین جمعیت است و با افتخار به او نگاه می کند. در این بین پسری سعی می کند مخ سنا را بزند. سنا به او رو نمی دهد اما آن پسر که می خواهد خودش را به سنا تحمیل کند باعث آزار او می شود. سنا عصبی شده و ضربه ای به او می زند. آن پسر هم دستش را بالا می برد تا سنا را کتک بزند.

یاماچ که این صحنه را دیده گیتارش را به گوشه ای پرتاب می کند، از روی سن شیرجه ی بلندی می زند و دست او را روی هوا می گیرد و با مشت به جانش می افتد. کلوپ به هم می ریزد و بادیگاردها به زور موفق می شوند یاماچ را از آنجا بیرون بکشند. جلوی در کلوپ یاماچ روی دستش کیسه ی یخ می گذارد سنا به خاطر خشونت زیاد او را سرزنش می کند. یاماچ می گوید: «کسی نمی تونه به عزیزانم آسیب برسونه. هیچ کس! » او هنوز هم دلش خنک نشده و می خواهد دوباره سراغ همان پسر مزاحم برود و حسابش را برسد. اما سنا تهدید می کند که اگر این کار را کند ترکش خواهد کرد. در همین موقع صاحب کلوپ پیش یاماچ می آید و به او می گوید: «مردم منتظرن. برو تو دیگه. اگه نتونستی گیتار نزن. حتی نخون. همین که اونجا وایسی برای دخترا کافیه. » سنا از این حرف حرصش می گیرد و می خواهد صاحب کلوپ را بزند. یاماچ او را در آغوش می گیرد و می گوید: «من چشمم جز تو کسیو نمیبینه! »

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها
جزئیات قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال

داستان کامل قسمت اول

به جای پول آدمارو پس انداز کن” «هرکس تو این دنیا یه خونه و آشیونه ای داره، آشیونه ی ما هم گوداله، چشممونو تو گودال باز می کنیم، آخرین نفسمونو تو گودال میدیم بیرون. اگه بیرون از اینجا تو دردسر بیفتیم خودمونو میندازیم تو گودال. هرکجا که باشیم باز به گودال برمی گردیم. حتی اگه همدیگرو نشناسیم، همدیگرو به جا میاریم.» ادریس صبح ها، محله حال و هوای دیگری دارد. پارچه های بزرگ سفید رنگی به عنوان سایبان بین هردو ساختمانی که روبروی هم قرار گرفته اند روی کوچه های باریک بسته شده اند. زیر سایبان ها هرکس بساطی پهن کرده، بازارچه ای شکل گرفته و مردم سرگرم خرید و فروش هستند.

زنی سر قیمت پرتقال ها با مرد مو سفید کرده ی میوه فروش که بساط بزرگی دارد، چانه می زند. مرد، منصفانه با او به توافق می رسد. او، ادریس است. لابلای چانه زدن های زن، دختر جوان خبرنگاری که درباره ادریس زیاد شنیده برای مصاحبه سراغ او می آید. چهره ی مهربان دختر به نظر ادریس آشنا می آید. او آن دختر را شبیه یکی از نزدیکانش که سال ها پیش از دست داده می بیند. همین موضوع باعث می شود که کیسه پرتقال ها از دستش رها شود. دختر خبرنگار میوه ها را جمع می کند. ادریس از او معذرت خواهی می کند و پیش از شروع مصاحبه می گوید که اگر سوالی به کارش نیاید آن را نمی شنود! ادریس اجازه ضبط کردن صدایش را هم نمی دهد و به دختر می گوید که هرچه در ذهنش باقی ماند همان را بنویسد.

آنها کنار بساط می نشینند و ادریس توضیح می دهد: «سر شب که بازار تعطیل میشه فقیر فقرا میان میوه ها و سبزی هایی که زمین افتاده رو جمع می کنن. نمیذارم فقرا افتاده هارو جمع کنن. بساط باز می کنم که هرکی نیاز داشته باشه برداره. من رزق و روزیمو درآورده باشم بقیه ش مال اوناس. مگه نه؟ چهل و دو ساله من حتی یه روز هم میوه سالم نبردم خونه. بچه های من یه روز هم میوه سالم نخوردن. » ادریس سه پسر دارد که یکی یکی آنها را معرفی می کند. پسر بزرگ او جومالی نام دارد که در زندان است. پسر دومش قهرمان به کارهای پدر رسیدگی می کند و پسر سوم یعنی سلیم، در همان بازارچه مشغول کار است ولی اصلا دل به کار نمی دهد و مدام از بازاری شدنش گله دارد و غر می زند.

قهرمان مردی میانسال در انبار به کمک دو نفر از نوچه هایش پسری که چشم چرانی می کرده را تنبیه می کند. او روی صورت آن پسر حوله ای می اندازد و سپس با میله ی فلزی آن قدر روی صورتش می کوبد که رنگ حوله سفید، قرمز شود. او که می زند، قهرمان است. ساعتی بعد قهرمان لباس ورزشی می پوشد و تیمی از بچه های محله جمع می کند تا در زمین خاکی فوتبال بازی کنند. وارتُلو که مدت ها برای ملاقات با قهرمان تلاش کرده، فرصت مناسبی پیدا می کند و به او پیشنهاد شراکت در کاری را می دهد. او از بچه های محله گودال نیست اما چون درباره خانواده ی ادریس تحقیق کرده و از نفوذ آنها با خبر است سعی دارد به قهرمان نزدیک شود.

سلیم پسری که از صورتش پیداست جوانی اش دارد تمام می شود، توی بازار سر همان بساط میوه فروشی ادریس نشسته و با گوشی تلفنش ور می رود. پیرزنی می آید و از تازگی توت فرنگی هایش می پرسد. پسر جوان بی که چشم از تلفن بردارد، می گوید: «نه، تازه نیستند». زن جا می خورد، به اعتراض می پرسد: «خب اگه تازه نیستند، واسه چی میفروشینش؟» دست دراز می کند به برداشتن یک توت فرنگی که چندتا را می اندازد روی زمین. جوان کفری می شود. با غیض صدا بلند می کند و می گوید: «چیکار داری؟ اگه میگیری بگیر، اگه نمیگیری برو». زن، حاضر به جواب، می گوید: «همه ی اینهارو به بابات میگم». جوان، با اعتنایی، به طعنه، می گوید: «برو بگو، از طرف من هم بهش سلام برسون». پیرزن راهش را می کشد به رفتن.

ولی همین که کمی دور می شود، مرد جوان یک پاکت میدهد به یکی از زیردست هایش و می گوید: «بیا اینو برای زنی که الان رفت، پر کن بگو از طرف سلیمه» و بعد، کلافه، دستور می دهد: «بساط رو جمع کنید و بین فقیر فقرا تقسیم کنید» او، سلیم است. در محله، ادریس تسبیح به دست و درحالی که کت و شلوار تمیز و مرتبی پوشیده، کنار خبرنگار قدم می زند و بیشتر برایش توضیح می دهد: «به این محله میگن گودال. وقتی محله بزرگتر شد شهرداری خواست روش اسم بذاره. اهالی محله هم دستشون درد نکنه جمع شدن و گفتن اسمش کوچوا باشه وگرنه من نمیگم به کسی این اسم رو بذارید یا اون اسمو. »

چشم دختر خبرنگار به شعار های روی دیوار می افتد که نوشته ” گودال خونمونه، ادریس بابامونه” او می پرسد: «یعنی هرکس تو این محله زندگی میکنه یعنی همشهری یا فامیل شماست؟ » ادریس جواب می دهد: «تو فرض کن که اینطور نباشه، این مردم گیر کنن میان سراغ من. منم کاری از دستم بربیاد انجام میدم. البته منم جایی گیر کنم میرم سراغ اونا. » دختر می گوید: «شما صاحب نصف خونه های این محله هستین. برای نصف دیگه هم شریک هستین. قیمتش بالای یک میلیارد لیره تخمین زده میشه. وقتی صاحب چنین ثروت بزرگی هستید چرا هنوز هم تو بازار کار میکنین؟ » ادریس متواضعانه جواب می دهد: «بابای خدا بیامرزم همیشه می گفت به جای پول آدمارو پس انداز کن.

میگفت وقتی یه مشکلی داری و کسی سراغت نمیاد داشتن پول چه ارزشی داره. » در آن سو، وارتُلو برای قانع کردن قهرمان می گوید: «خلاصه ی کلام می خوام درمورد شراکت حرف بزنم. شما از من محافظت می کنید منم از سود به شما سهم میدم. » قهرمان به او اعتماد ندارد و می خواهد نه بیاورد. وارتُلو می گوید: «آقا قهرمان صاحب گودال شما هستید. رو صندوق هزینه نشستید. اگه صندوقتو باز نکنی نمی تونی طلاها و جواهرات توش رو به دست بیاری. وقتی نمی تونی برای دخترها خرج کنی، صندوق فقط صندوقه. » علی چو که شغلش جمع آوری زباله های بازیافتی است از پشت گاری اش قهرمان و وارتُلو را زیر نظر دارد. دختر خبرنگار از ادریس می پرسد: «یه شایعاتی هست که میگه حتی وقتی پلیس می خواد بیاد گودال، به شما خبر میده. »

ادریس به او می فهماند که دیگر سوال های خطرناک نپرسد. او رو به اهل بازار می گوید: «جمع کنید کافیه دیگه. » بساط ها پر میوه است. دختر از این کار او تعجب می کند اما ادریس می گوید: «هرکی پول داشت خرید. خدا بده برکت. اونایی که نداشتن از دور دیدن حق اوناست. » ادریس دختر خبرنگار را هم سوار ماشین می کند تا او را به خانه برساند. در مسیر ماشین یک عده پسر جوان و بی ادب که خلاف حرکت می کنند با ماشین ادریس رو در رو می شوند. ادریس به راننده تذکر می دهد که خلاف جهت حرکت نکند اما راننده که نامش عثمان است با پررویی می گوید: «کشش نده رئیس! بذار ما رد بشیم بعد تو رد میشی. » ادریس کوتاه می آید و از راننده اش می خواهد که عقب بکشد. یکی از پسرها بعد از عبور از کنار ماشین ادریس، با تمسخر رو به او می گوید: «آفرین رئیس! اینجوری میزنیمت کنار. »

ادریس که دیگر تحمل این گستاخی را ندارد از ماشین پیاده می شود و سوت بلندی می زند. پسرهای سر کوچه که منتظر یک اشاره برای دعوا کردن هستند، جلوی ماشین عثمان را می گیرند و کینه توزانه به او نگاه می کنند. ادریس به سمت ماشین عثمان حرکت می کند و دستش را روی گردن او که حسابی ترسیده می گذارد و به آرامی می گوید: «اون بقالی رو میبینی؟ الان میری و واسه خودت و دوستات نوشابه میخری! اگه پول خواست بگو عمو ادریس میده. نوشابه رو بخر و تو ماشین منتظر من باش. » ادریس دختر خبرنگار را سوار تاکسی می کند تا بقیه مسیر را خودش برود. او درباره ی رفتار متمدنانه ای که با عثمان داشته به دختر می گوید: «تو منو اشتباه شناختی. ما آدم خوار که نیستیم. تو میتونی بازم به اینجا سر بزنی. » ادریس بعد از دست به سر کردن خبرنگاره با حرص به سمت عثمان می رود، او را از ماشین پیاده می کند و سکه ای در دستانش می گذارد و می گوید: «شیر یا خط بلدی؟ اگه بردی دستمو میبوسی و میری.

اگه من ببرم اون وقت میبینیم چی میشه! شیر یا خط؟! » عثمان نفسش بند آمده و خط را انتخاب می کند و سکه را بالا می اندازد. قبل از این که سکه به دستانش برسد ادریس سیلی محکمی در گوشش می زند و می گوید: «دیگه واسه کسی که نمیشناسی شاخ بازی درنمیاری… گمشو! » عثمان که به تازگی از محله ی دیگری به گودال آمده و ادریس را نمیشناخته معذرت خواهی می کند و می رود. علی چو به خانه کوچک و معمولی ادریس می رود و آمار قهرمان را با جزئیات و دقیقِ دقیق به او می دهد. کمی بعد خود قهرمان هم پیش پدرش می رود و پیشنهاد شراکت وارتُلو را تعریف می کند. ادریس ابتدا قهرمان را سوال پیچ می کند و بعد با مشورت او حاضر می شود که وارتُلو را ملاقات کند و از کار و نیت او بیشتر بداند.

یاماچ پسری در میانه های جوانی، در یک کلوب کوچک می خواند. او با صدای و نوازندگی اش همه را کیفور کرده. کار او نیمه شب تمام می شود. او، یاماچ است. سنا هوا تاریک است و دختر جوان که از گرسنگی بی حال شده به دکه نان فروشی می رود و با آخرین پول هایی که در جیبش مانده نان می خرد. او سِناست. ماشینی جلویش می ایستد و راننده از او قیمت می پرسد. سنا به قیمت نان که به شیشه نان فروشی چسبانده شده اشاره می کند. راننده خنده اش می گیرد و با تعجب به بغل دستی اش می گوید: «پسرا! داره قیمت نون رو نشون میده! » در همین موقع یاماچ به سنا نزدیک می شود و می گوید: «زندگیم منتظرت که نذاشتم؟ » سنا جا می خورد و کمی عصبی می شود. یاماچ به آرامی ادامه می دهد: «جای اشتباهی وایسادی اینجا جای دخترای خرابه. تورو با اونا اشتباه گرفتن. » یاماچ بار دیگر به راننده می گوید که سنا دوست دخترش است. سنا با عصبانیت سر یاماچ فریاد می زند و می گوید: «چه دوست دختری؟ دیوونه شدی؟! » راننده از ماشین پیاده می شود، یقه ی یاماچ را می گیرد و می گوید: «برو! ما داشتیم معامله میکردیم. » سنا که تازه متوجه موضوع شده ظرف نان را به صورت راننده می کوبد. یاماچ هم مجبور می شود با راننده و دوستش درگیر شود و کتکشان بزند.

او دست سنا را می گیرد و با هم از آنجا فرار می کنند و وارد خانه یاماچ که در حیاطش باز مانده می شوند. یاماچ وقتی می فهمد که سنا گرسنه است از او دعوت می کند که به خانه بیاید و چیزی بخورد. سنا که دیگر تحمل گرسنگی را ندارد وارد خانه او می شود و دولپی نیمرو می خورد. یاماچ از سنا می پرسد که چرا در کوچه ها می پلکد و گرسنه است؟ سنا جواب می دهد: «نمی تونم بگم. هنوز بهت اعتماد ندارم. » یاماچ می خواهد برای سنا حوله و لباس جدید بیاورد. سنا به او می گوید: «من تو خونه ی تو حموم نمیرم. » یاماچ رک و رو راست می گوید: «پس توروخدا برو. نمیدونم متوجهی یا نه ولی بوی مرده هارو میدی! » سنا از این حرف جا می خورد و کمی به فکر فرو می رود بعد زیر لب با خودش می گوید: «اما من بو نمیدم که! » او بالاخره به حمام می رود اما چون یادش رفته شلواری که یاماچ به او داده را با خود ببرد، از پشت دیوار سرش را بیرون می آورد و از یاماچ شلوار می خواهد.

یاماچ هم که مشغول بازی با پلی استیشن است از جا بلند می شود و بدون این که نگاهش کند شلوار را به او می دهد. سنا شب بخیر می گوید و به طرف اتاق یاماچ می رود اما یاماچ به کاناپه اشاره می کند و می گوید: «کجا؟! من اینجارو واست آماده کردم! اون اتاق منه. » سنا می گوید: «متاسفم برات! با مهمون اینجوری رفتار میکنن؟؟ » در نهایت سنا راضی می شود که روی کاناپه بخوابد اما وقتی یاماچ به سمت اتاقش می رود، پشت سر او راه می افتد زیرا می خواهد در را به روی یاماچ قفل کند. یاماچ تعجب می کند و می پرسد: «شوخیه؟! » سنا می گوید: «از کجا معلوم شب نمیای که منو بکشی! اگه آدم خوبی بودی رو مبل می خوابیدی. » یاماچ در حالی که از پررویی سنا خنده اش گرفته وارد اتاق می شود و سنا در را به رویش قفل می کند.

ادریس در یک رستوران خالی با زن خواننده ای که از قبل با او آشناست شام می خورد و از این که آن زن رویش را زمین نینداخته و برای خوانندگی افتخار داده و آمده تشکر می کند. گروه نوازندگی شروع به نواختن می کنند و خواننده به طور اختصاصی برای ادریس آهنگ سوزناک و عاشقانه ای می خواند. ادریس در حالی که عکس دختر جوانی را رو به رویش گذاشته به ترانه گوش می دهد و گوشه ی چشمانش خیس می شود. در آخر، خواننده که بغض گلویش را گرفته رو به ادریس می گوید: «آه ادریس، عشق تو… عشق تو… » ادریس و پسرش سلیم همزمان به خانه می رسند.

سلیم زیر لب به شانس بدش لعنت می فرستد و ادریس وقتی ماشین رو باز سلیم را می بیند از او می پرسد که آن را از کجا آورده است. سلیم می گوید که بعد از عمری برای خودش چیزی خریده و قصد پس دادنش را ندارد. ادریس می گوید: «پسرم من بهت چی گفتم؟ کوچو آلی ها نمایش نمیدن. حالا می خوای سوار این ماشین بشی و تو گودال نمایش بدی؟ پشت سرت نمیگن سلیم جوگیر شده؟ » این حرف ها در سلیم بی تاثیر است. ادریس این بار صدایش را بالا می برد و از سلیم می خواهد که همان شب ماشین را برگرداند. سلیم پایش به خانه نرسیده مستقیم به سمت ماشین می رود تا آن را پیش فروشنده ببرد

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال Çukur + معرفی بازیگران و نقش ها
قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال ۱

قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال / قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال / قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال / قسمت اول تا آخر سریال ترکی گودال


برای خواندن موارد به روز شده بیشتر به لینک برچسب های سریال ترکیه ای ، سریال های در حال پخش ترکیه و سریال ترکی جدید مراجعه کنید.


منبع

این مطالب را نیز ببینید!

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید Hercai (هرجایی) جزئیات ماجرا و معرفی نقش ها

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید Hercai (هرجایی) جزئیات ماجرا و معرفی نقش ها

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی تردید / هرجایی به همراه عکس و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *